داستان هاي بي صبح

 

 

عاقبت ،تولد مرگ...

قصه‌ی چاپ مجموعه داستان " مرگ خدایان موازی " ماجرایی است که خودش از داستان‌های کتاب چیزی کم ندارد.

بهر‌حال عاقبت " مرگ.." متولد شد.ناشر این مجموعه ،انتشارات داستانسرا است وکتاب شامل 17 داستان کوتاه است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۸ - سعيد كوشش

 

حضرت عجل

 

روی پوشه‌ای به اسم زندگی  

راست کلیک

دلیت

کلیک

دلیت

کلیک/کلیک

 

حضرت عجل

 زمانه‌ای است

 مشق آی‌تی می‌کند به شوق

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧ - سعيد كوشش

 

مترجم

به لهجه‌ی چشم های تو شعر گفتم

روزگارم

شب شد

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧ - سعيد كوشش

 

چرخ  جاد‌و

     بعد از یکی دو هفته که با هم سرسنگین بودیم و سعی می کردیم کمتر با هم روبرو بشویم ،آن روز جلوی در خروجی مجتمع به هم رسیدیم.راه دیگری نبود، سلامی کردیم و فکر کردم بعد از چند روز این سلام  گرمتر از سلام های قبل است.در را باز کردم و با دست به بیرون اشاره کردم و گفتم :بفرمایید. از در بیرون رفت و من شنیدم که : با ادب شدین!

و البته لبخندش  که همراه این جمله بود و از آن بدتر چشم هایش

 

        (خب !میدونین ،چشاش یه جوری‌ان.سعی می‌کنم بهتون بگم چه جوری .درشتن.ولی موضوع این نیس.اون از چشاش مثل دستاش استفاده می‌کنه .یعنی چشاش وسیله‌ی دستشن.

متوجه نشدین؟

  ببینید ! فکر کنم اون یک نقطه‌ی جادو داره .بعضی وقت‌ها یه دفه بی هوا  به این نقطه‌ی جادو نگاه می‌کنه .من نمی‌دونم این نقطه رو چند سالش بوده یا چه جوری پیدا کرده .ولی نگاه کردن به این نقطه باعث می‌شه چشاش زبون در بیارن و باهات حرف بزنن.

بازم نه ؟

       تا حالا سوار چرخ و فلک شدین؟اندازش مهم نیس.ولی مجسم کنین که سوار یه چرخ و فلک سبز - یا هر رنگ دیگه‌ای که دوس دارین – شدین و اون مثل یه پیر زن وسواسو یواش یواش  از پله ها داره می‌ره بالا.حالا شما درست اون بالای بالا هستین- اگر درست مجسم کرده باشین و  تمرکزتون به هم نخورده باشه الانه باید حرکت باد و رو صورتتون حس کنین.سقف ماشینا رو ببینین. به نوک درختا نزدیک تر شده باشین و آدما رو کوچولو تر ببینین.مثلا اون آقایی که لباس عنابی پوشیده و یه کیف مشکی دستشه رو اون ور خیابون می‌بینین؟ اسمش کامرانه .اگر اهل این شهر باشین میشناسینش. کامران پسر اوس جعفر معماره ,اوس جعفر خودش پسر اندر یه نونوا بود که بعد از مرگ پدرش ، اومد مادرش، بی بی نجمه رو به زنی گرفت. بی بی نجمه از شوهر اولش دو تا دختر داش و خدا از این شوهرش هم سه تا بچه بهش داد که کامران بچه آخریشه .البته اون نونوا هم بعد از چند سال –  از مطلب پرت افتادیم.

       بله حالاشما اون بالا هستین و باد خنکی به صورتتون می‌خوره .دارین واسه خودتون کیف می‌کنین که یه دفه اون پیر زن، معلوم نیس آب حیاتی ،معجونی چیزی می‌خوره که شنگول می‌شه.جوون می‌شه .برمی‌گرده به 16-17 سالگیش. عاشق می‌شه ،ذوق می‌کنه ، می‌خنده ،می‌پره، بعد شما از اون بالا شیرجه می‌زنین پایین.همین جاست.همین جاست که حس می‌کنین یه چیزی از تو دلتون می‌یاد تو دهنتون .بعضی وقتام یه چیزی از تو قلبتون می‌افته تو شکمتون .آره همینه. درسته.همین حس موقع نگاه کردن به چشم آدمایی که اون نقطه جادو رو پیدا کردن اتفاق می‌افته...

حالا متوجه شدین؟)

                                      *                    *                  *                    

مانده بود که چه کار کند . مزه آن لبخند زیر دندانش بود و آن نقطه جادو کار خودش را کرده بود .آمد چیزی بگوید که صدای صوت بلندی شنید.آن طرف خیابان درست روبروی مجتمع ،چرخ و فلکی را دید که چند نفر سوارش بودند.یکی از آن بالا  سوت زده بود.بعد دست تکان داد . متعجب جلو رفت.

 چیه؟این را او پرسید

 طرف از آن بالا داد زد :- باد رو حس می‌کنی .

بعد پرسید :شما اسمت کامرانه ؟

:- نه؟

 ولی پیراهن عنابی پوشیدی و یه کیف مشکی هم دستته

 با تعجب  گفت: چه ربطی داره .مگه هر کس پیراهن عنابی پوشیده بود و کیف سیاه دستش بود، اسمش کامرانه.

 مرد دستی به موهایش که باد اشفته شان کرده بود کشید.: شما پدرتون نونوا ست.

 :برو بابا و آرام تر : تو یه تختت کمه . و راه افتاد .

 صدای چرخ و فلک سوار بلند شد : حالا کجا داری می‌ری. بیا سوار شو، یک نفر کم داریم .

 چرخید و مرد را دید که بی اعتنا به راهش می‌رود.

 بعد بلند داد زد: سلام منو به بی بی نجمه برسون .

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٧ - سعيد كوشش

 

 لبِ نی

سه روز

لب بر لب باران گذاشتم

در نوازش ِ نی چوپان

ده   ِ  لمیده در مه ، شاهدمان

دیگر روز  نعره‌ای آمد که

سیل .

حالا

نه چوپان

نه ده

نه گوسفند

تنها

نی است

که می‌وزد

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - سعيد كوشش

 

لبِ صحرا 

به طلب ِ باران

بیرون شدیم و لب

بر لب صحرا  گذاشتیم

شب ریخت

برف شد

وآن چه ازچنگ هفت گاو لاغر به در برده بودیم سرما زد و برد 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - سعيد كوشش

 

فال ماها‌ن

 

کهر‌کمان‌ غمزه‌ات 

 یا انحنای براق خندهات 

 کجاست

 پریش‌یال‌‌ترین اسب خاطر‌ه‌ات

 در اصطبل بلند روزها

 شیهه در باد داد

 

 

 تاتوی دائمی قولت

 صیغه از کار در امد

 چشمک چشمک نئون لبت

 کو

 پیر‌‌کوری چشمت هم

  به حق مسلممان نرفت.

 بی خیال !

 قهوه بریز

 تُرک

 تا تَرک تَرک بخزد

 بر فال‌ هامان

 فا‌ل‌ ماهان 

 فاماهان

 هامان

 ما؟هان

 ها؟مان

 ها؟

 زرشک

 .

 .

 .

 .

  فالت کلاغ شد ؛شازده

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - سعيد كوشش

 

 نشانی

 سلانه سلانه از پله ها پایین امد . جلوی دیوار شیشه ای رفت .سرش را از فضای خالی شیشه جلو برد و گفت : اومدم دکتر رو ببینم .

دختر جوان که سرش به کارش گرم بود جواب داد : طبقه بالا .

پیر زن بال چادرش را روی موهای سفیدش کشید و گفت : چی؟

- : برو طبقه بالا .

- : من نمی دونم کجو برم.

دختر سرش را از روی کاغذ برداشت ، مادر جون اومدی پایین .  برو طبقه بالا، این جا آزمایشگاهه

پیر زن گفت : اومدم دکتر قلبو ببینم

دختر چرخی به صندلیش داد و از همکارش پرسید: ما  این جا  دکتر قلب داریم.

زن نه را گفت و رد شد .

دختر گفت : اشتباه اومدی .تو این ساختمون  دکتر قلب نداریم.

پیر زن کاغذ مچاله ای را به طرف دختر گرفت ،تو این نوشتن دکتر کجو میشینه

دختر کاغذ را گرفت ،ان را باز کرد و نشانی را خواند . گفت : این چیه دیگه .       بعد گفت : اگر می خواهی بری دکتر قلب ، برو بیرون .کوچه کناری .ساختمون سفیده . بپرس بهت می گن .

پیر زن کاغذ را گرفت ،عینک سنگینش را روی دماغش جابجا کرد و راه افتاد . دختر سرش را جلو اورد و داد زد:کجا مادر جون .از این طرف باید بری . و راه پله را نشان داد .

پیر زن چرخید دست به نرده فلزی گرفت و دو پله بالا رفت .سر چرخاند و به دختر که مشغول کار خودش شده بود نگاه کرد . یک پله دیگر خودش را بالا کشید . مکث کرد .زیر لب چیزی گفت .برگشت . از پله ها پایین امد .چادرش را به دندان گرفت .جلوی دیوار شیشه ای ایستاد .

- : بگو ماشین بیاد منو ببره خونه

- : دختر ابرو بالا انداخت : چی؟

- : بگو منو ببرن خونه پسرم

دختر خودکارش را روی کاغذ های جلوش انداخت .

-: خانم زمانی ! بیا ببین این چی می گه

زن از اتاقی بیرون امد: چی می گه

- : نمی دونم .می خواسته بره دکتر قلب، اشتباهی اومده این جا، حالا می گه می خوام برم خونه

با کی اومدی. این را زن تازه وارد پرسید.

- : می خوام برم خونه پسرم.

-: مگه نگفتی می خوای بری پیش دکتر

- : نه هوا تاریک شده .می ترسم .

- :خب برو خونه  فردا بیا

- : بگو منو برسونن.دور شده

- : خونه پسرت کجاس؟

- : نمی دونم و کاغذ مچاله را به طرفش گرفت.

زن گفت: باشه بابا . اگه ماشین بگیرم خودت بلدی بری خونتون .

- : ها خدا خیرت بده .زود باش .الان دل به فکرم می شن .

 

 

 

*****

ماشین سفید که جلوی مجتمع پزشکی ایستاد ،زنی سوار شد و زن دیگر سر خم کرد و به راننده گفت : اقا این پیر زن را هر جا خواست برسو نید ،کرایه شو بذارید به حساب ازمایشگاه .

راننده سر تکان داد و راه افتاد . پیرزن جا به جا شد و چادرش را به سر کشید . راننده گفت : کجا برم حاج خانم .

پیر زن گفت : برو  خونه پسرم .

رانند صدای پخش ماشین را کم کرد  از داخل اینه نگاهی به پیرزن انداخت

- : خونه پسرت کجاست

پیر زن کاغذی به طرفش گرفت . راننده کاغذ را گرفت .

- : این چیه .این که اب روغنش قاطی شده .هیچیش پیدا نیست.

پیرزن با دست به سمتی اشاره کرد : برو از این طرف .سر کوچه شون میوه فروشیه . تو برو من خودم می فهمم.

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - سعيد كوشش

 

نقشه خوانی

به ریخت این چشم‌ها نمی‌خورد

از میانشان

آرام    آرام

این همه

گرگ

گرگ     های بی سر و پا

گرگ

آهو جان!

باید برای جغرافیای گوسفندها          فکری بکشم

تا نقشه‌ات نمانده بماند     

بیچاره چوپان

دروغگو /                    مردم چه می‌بافند

آنها که نقشه‌خوانی چشم‌ها نمی‌دانند

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - سعيد كوشش

 

دست‌های  کال                   

 

  

            رسیده

 

           و دست ما  کال‌تر  از بروات نخل‌هایت

 

           آواره‌ات شده‌ام

 

           آواره  

 

                   آرواره

 

                            آرواره

 

       

 

            خشت به خشت

 

            خاطرهایت را پس می‌زنم

 

            تا به انگوری لبانت برسم

 

            برسم

 

            به رسم قرارهای غیر رسمی

 

            برسم

            تا برسم         

            دستهایم چشم  درآوردند

            و رسیدم

 

            دیر

 

            همیشه ؛  هنوز

 

            تو خوابیده بودی

 

            همان همیشگی

 

            با لبخندی پر از

 

           خاک و عسل و خون

 

            و چشم‌هایت

 

           خرماهای رسیده

 

            بگو با این دستهای کال

 

            بر سیمان مزارت چه بنویسم؟

 

     

 

 

 

  بروات :شهری در نزدیکی بم

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥ - سعيد كوشش